تبلیغات
مرجع کامل شعر
مرجع کامل شعر
ملاك خیر و شر،خُوش آمدن یا بدآمدنمان نیست.

یک چنین موجودی که دارای ارزشهای خدائی است ، دنبال زندگی روزمره می افتد

 و این ، قاتل هر انسان زنده ای است

 منجلابی که در آن عزیزترین ارزشهای خدائی انسان هر روز فرو می رود

زندگی ، زندگی روزمره ، زندگی تکراری ، زندگی دوری ،

همان زندگی دوری که بر همه زندگی ها ، از آمیب ها و میکرب ها گرفته

 تا جانوران و نباتات حاکم است ، آدم در همان دور احمقانه می افتد .

 دوری که در آن هی بخورد و هی بخوابد ، هی پا شود ، کار کند برای اینکه بخورد

 ، بخورد برای اینکه کار کند ، کار کند برای اینکه بخورد ، بخورد ،

 بخورد ، برای اینکه کار کند ، کار کند برای فراغت ، فراغت برای کار ،

 تولید برای مصرف ، مصرف برای تولید ، بطوریکه هرجایش را که نگاه کنی همه دور است .

 درست مثل خر خراس صبح راهش می اندازند ، با کوشش و تلاش حرکت می کند ،

 میرود و میرود ، غروب می بیند که سرجای صبحش است .

 دور ، دور ، دور در گذشته و حال ، متمدن یا وحشی ، شرقی یا غربی .

در این دور باطل ، آدم احساسات مخصوص هم پیدا می کند ،

 نیازها ، عقده ها ،ایده آل ها ، حسدها ، کینه ها ، عشق ها و دردهای مخصوص .

 درحدیکه برای آدمی که اندکی آگاه باشد ، چندش آور است .

 گاه می بینید آدمی می آید پیش شما با یک اهمیتی می خواهد درد دل کند ، ناله کند ،

 با یک هیاهو و زمینه سازی و اعجابی سخن از دردی می گوید که واقعا مضحک است

 و بر بلاهت او باید خندید

 اگر مجموعه ی چیزهایی را که در شبانه روز آرزو می کنیم ،

در زندگیمان از آنها لذت می بریم ، و یا آرزوی داشتن آنها را داریم ،

 یا نسبت به هرکس که آنها را دارد حسد می ورزیم یا غبطه می ورزیم ،

 و همواره در تلاش بدست آوردن آنها هستیم ،

اگر مجموعه ی اینها را روی یک صفحه کاغذ بنویسیم و در یک حالت آگاهانه

 به آن نگاه کنیم از ترکیب خودمان بیزار می شویم از قیافه خودمان بیزار می شویم ،

 از هیکلمان ، از وجودمان ، از زنده بودنمان متنفر می شویم .

آدم کم کم متوجه اینجور چیزها می شود ، متوجه مسائل بیرون .

لذت از آنکه مثلا در خانه اش جوریست که در آن محله هیچ کس در خانه اش مثل آن نیست .

 یک پارچه ای گیرش آمده که فقط یک قواره بوده و اتفاقا هم او سر بزنگاه رسیده

 و اگر یک کمی دیر رسیده بود ، دیگر از دست رفته بود

 و آن وقت یک چنین پارچه ای ممکن بود گیر یک نفر دیگر بیفتد .

 آنوقت در مجلس جشن یا .... عوض اینکه این بپوشد ، او می پوشید ،

 آنوقت چه حسرتی ، چه بدبختی بود ؟ و بعد لذتها و حسرتها ، نفرتها و توطئه ها ،

 و بعد مقدمه چینی ها ، و بعد همه چیز را که نمی دانیم قیمتش در انسانی چیست ،

 به سادگی قربانی به دست آوردن کثیف ترین چیزها کردن .!

و بعد این ادمی که سرافراز است ، سرش از مجموعه ی این گنبد وجود بیرون آمده

 و تا خدا سرکشیده ، این آدم ، می بینیم برای احتمال یک رتبه ، یک نمره ،

 یک درجه ، و حتی یک خیال ، به حدی ذلیل می شود که سگ استعداد ذلت او را ندارد .

 که در بی شرمی و بدبختی نیز ، انسان استعدادی ماوراء همه ی موجودات دارد .

گاه آدمی را می بینید که می خواهد از خوشحالی سکته کند ،

 درون خانه اش می چرخد و به قول معروف با خودش می شنگد چرا ؟

به خاطر اینکه صبح توی اداره از پله ها می گذشته ، آقای رئیس به او نگاهی کرده

 و در نگاهش یک کمی رضایت خوانده می شده ، یک نیم لبخندی داشته ،

 درست مثل نگاه یک ارباب مهربان به سگش بوده " .

و این است که آدم ، در زندگی روزمره ، همه اش متوجه بیرون است ،

 متوجه این چیزهایی که به او لذت می دهد ، و به طرف آنها کشیده می شود ،

 بعد می بینیم که خود من این "من مثل کرم ، از لاشه ای به شعف آمده !

 و بعد این من که یک وجود پیوسته است ، تکه تکه شده ،

 هر تکه ای در چنگالی ، دامی ، لذت کثیفی ، هوس پوچی ، ایده آل مبتذلی !

و سر جمع اینها همه چیز را فدا کردن ،

 عزیزترین چیزها را برای بدست آوردن پلیدترین و کثیف ترین چیزها !

 

برگرفته از خود اگاهی استحمار                                                



ارسال در تاریخ 19 شهریور 92 توسط admin

design