تبلیغات
مرجع کامل شعر
مرجع کامل شعر
ملاك خیر و شر،خُوش آمدن یا بدآمدنمان نیست.

میترا گفت من می ترسم فرهاد.
فرهاد گفت : ترست برای چیه؟
میترا به فرهاد زل زد و گفت:مطمئنی این کار ما جواب میده؟
فرهاد سیگاری روشن کرد و پک محکمی به آن زد و پس از چند ثانیه گفت: آره میترا . ما این همه ازشون التماس کردیم . چه فایده ای داشت؟ باید این کار رو کنیم تا باورشون بشه ما چقدر همدیگرو دوست داریم . زیاد عمیق نشه زخمت . طوری که فقط ازش کمی خون بیاد و بری بیمارستان
میترا نگاهی به فرهاد انداخت و بعد از ماشین پیاده شد . فرهاد گفت :« بخند دیگه . قول میدم همه چی خوب پیش بره
میترا لبخندی زد و در را بست . فرهاد شیشه ماشین را پائین داد و بلند گفت:یادت نره آ. روز چهاردهم ساعت هشت شب . وعده بیمارستان بهمن
میترا سرش را تکان داد . کلید را داخل قفل چرخاند و وارد خانه شد و فرهاد پایش را روی پدال گاز فشار داد و دور شد
تقویم روی میز روز چهاردهم را نشان میداد
فرهاد رمانی را که در حال خواندن آن بود را بست و روی تخت انداخت . بعد حوله را برداشت . نگاهی به ساعت کرد . ده دقیقه به هشت بود . فرهاد داخل حمام شد . حوله اش را آویزان کرد . به زیر دوش رفت . چند دقیقه ای زیر دوش بی حرکت ایستاد و به فکر فرو رفت .
از توی قفسه شامپو ها تیغ را برداشت . نزدیک مچ دستش برد . چشماش را بست . . . باید این کار را میکرد . . . همانطور که میترا هم در همین لحظه چنین کاری را میکرد . . . تا هر دو با هم به بیمارستان می رفتند . . و پدر و مادرهایشان اجازه ی ازدواج به آن هارا می دادند . تو طول این چند سالی که آن ها عاشق هم بودند هیچوقت راضی به ازدواج آن دو نشده بودند . . .
فرهاد تیغ را چسباند به رگ دستش و پس از چند ثانیه تیغ را دوی رگ مچ دستش کشید . تیغ از دستش به زمین افتاد فریاد بلندی زد و خودش هم به زمین افتاد . سرش داشت گیج می رفت . درد شدیدی در دستش احساس میکرد .کف حمام پر از خون شده بود . داد بلندی کشید . در حمام باز شد و پدر و مادرش بهت زده نگاهش می کردند و بعد به کمک او شتافتند . 
دکتر خسروی به مادر فرهاد گفت : ما تمام سعی خودمونو کردیم . ولی سه تا از انگشتاشونمی تونه حرکت بده . ولی به مرور زمان بهتر میشه
دکتر از اتاق بیرون رفت . فرهاد به مادرش گفت گوشی منو بده
مادر گفت موبایلت خونه هست فرهاد گفت پس گوشی خودتو بده
مادرش گوشی اش را از توی کیفش در آورد و به دست فرهاد داد . فرهاد شماره ی میترا را گرفت.
پس از چند ثانیه میترا گوشی را برداشت و گفت : بفرمائین
فرهاد گفت الو میترا سلام . منم فرهاد . خوبی؟
میترا گفت تویی فرهاد؟ چرا خطت عوض شده؟
فرهاد گفت خط مامانمه . کجایی؟ حالت چطوره؟
میترا گفت الان خونه ام . بد نیستم تو چطوری؟ راستی بزن شبکه سه فیلم خیلی باحال داره پخش میکنه
فرهاد تعجب زده پرسید پس قرارمون چی شد؟
میترا گفت:کدوم قرار؟
گوشی از دست فرهاد به زمین افتاد و صدای میترا از توی گوشی می آمد که می گفت فرهاد؟ . . . چی شد . . .؟ صدای چی بود . . .؟ کجا رفتی ؟ . . . حتما بزنی شبکه سه آ خیلی قشنگه فیلمش . . .



ارسال در تاریخ 16 مرداد 92 توسط admin

design